سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلنوشته شقایق گلزاده

زندگی همیشه اونجوری پیش نمیره که فکرشو میکردی 

قوانین زندگیت هم ممکنه بسته به شرایط و اتفاقات جدید و غیر منتظره تغییر کنن 

دیروز و دیشب باز هوای بابا بالاسرم بودن زد به سرم 

گفتم شاید اگه بود اگه نمیزد تو سرمون اگه به انتخابامون احترام میزاشت و اگه کنارمون بود اعتماد به نفس بیشتری داشتم و راحت تر میتونستم با همه چیز برخورد کنم 

دیشب گریه کردم واسه نبودنش کمبودشو تو زندگیم حس کردم و کلی خوابای پریشون دیدم 

صبح که بیدار شدم مثل یه دختر کتک خورده بودم داغون و بی حال با یه لبخند بی جون که نباشه بهتره 

یاد اون روزی افتادم که با پسرعموم رفته بودم سبزی فروشی تا برای آش سبزی بخریم 

موقع برگشت بهش گفتم بیا از میانبر بریم ولی قبول نکرد و از خیابون رفت نمیدونم تو راه دوید یا من قدمم کوتاه و کند بود که بهش نرسیدم ولی زودتر از من رسید خونه 

بابا جلو در ایستاده بود، با چشمای قرمز 

من و انداخت تو اتاق و با کمربند افتاد به جونم به خاطر اینکه دختر بچه ام و ممکن بود بعداز ظهر روز خلوت یکی بهم آسیب بزنه 

با خودم گفتم همینه که نمیتونم از خودم دفاع کنم 

بیشتر از اینکه از آدمای غریبه که ممکنه بهم آسیب بزنن بترسم 

از نزدیکترین مرد زندگیم که اسمش پدر هست میترسم 

مگه نمیگن پدر نوشته میشه ولی تکیه گاه خوانده میشه 

حمایت و پشتیبان و آغوش گرم خوانده میشه؟

پس کو؟

نکنه همه چیزایی که راجع به پدرا میگن الکیه 

نمیدونم شایدم من همش همه چیزو الکی ربط میدم به گذشته و بچگی هام 

شاید بی عرضه گی از خودمه 

شاید باید....

نمیتونم !

 تنها نمیتونم واقعا 

دیشب رفتم به خدا گفتم یا دستمو میگیری باهم میریم من حقمو بگیرم یا نمیخوام این زندگی رو 

خلاصه الان با خدا اومدم سرکار 

گفتم از جاش جم نخوره و فعلا حواسش به من باشه 

وقت واسه رسیدگی به بقیه بنده هاش هم هست 

والا ما با انتخاب خودمون نیومدیم تو این زندگی که حالا هیچکی وجودمونو گردن نمیگیره 

لااقل تو گردن بگیر 

تو بمون 

تو باش ببین اینجا چه خبره