سفارش تبلیغ
صبا
1 2 >

نمیدونم چطور ممکنه از خواب که بلند میشی به این فکر نکنی که چرا باید بری سرکار؟

چرا باید تلاش کنم پول در بیارم تا زنده بمونم؟ 

چرا باید تو این محدوده زمین باشم 

و چرا سرمو بندازم پایین و به اینا فکر نکنم؟

بقیه به این فکر نمیکنن؟

مگه میشه آخه؟

مگه میشه صبح که از خواب پامیشی

به این فکر کنی که بری سرکار زیراب یکیو بزنی که آخر ماه بهت بیشتر دستمزد بدن و بعدش به این فکر کنی که با اون پول کجای این زمینو بخری و مال خودت کنی؟

نمیدونم شاید اگه من پول دار بودم به همینا فکر میکردم 

ولی واقعا نمیتونم فکر نکنم به این که چرا یه عده آدم محکووم به زندگی کردن تو زمین شدن 

کی به قدرت خودشون پی میبرن و کی اتفاقاتی در دنیای بزرگتری میوفته 

کی میشه که دیگه هیچ سوالی توی این ذهن نمونه 

امکان نداره دلیل به وجود اومدن یه آدم صبح تا شب سرکار رفتن و تشکیل خانواده و خوردن و خوابیدن باشه 

این اصلا امکان نداره 

چیزی بالاتر از اینا هست که ما هنوز نمیدونیم 

دسترسی به دنیای بزرگتری هست که ما هنوز کشفش نکردیم 

آدما از بس اینجا موندن وحشی شدن 

کوچیکه اینجا برای یه آدم 

 


نظر()

  

ازین که تو شرکت نساجی کار میکنم ناراحتم 

کارمو دوست ندارم و صبحا به عشق پیاده روی و کتاب خوندن تو مترو از خواب بلند میشم و به محل کارم میرم 

میدونم این عشق نداشتنم به کار هم من و هم همکارامو اذیت میکنه ولی واقعا دست خودم نیست 

گاهی به خودم میفهمونم که برای بزرگ شدن، برای تجربه کردن و میان بقیه مردم بودن و درک کردنشون لازمه یه مدت این کارو داشته باشم البته اگر حقوق رو فاکتور بگیرم 

اصلا دوست ندارم به خاطر پول کار کنم ولی نمیشه انکارش کرد 

اگه پول داشتم شاید مجبور نمیشدم این کار کسل کننده رو انجام بدم میرفتم مسافرت و یه راه درامد پیدا میکردم 

خلاصه که فعلا مجبورم این کارو انجام بدم 

و هرروز به خودم میگم یه روزی انقدر آزاد میشم که دیگه نیاز به شغل کارمندی نداشته باشم ولی تا وقتی اینجا هستم باید کارمو درست انجام بدم 

لااقل زودتر از اطرافیانم بازنشست میشم هرچند حقوق بازنشستگی به درد عمم میخوره ولی انگار وظیفه هر آدمیه بازنشست بشه تا بتونه بقیه عمرشو کاری انجام بده که دوست داره 

ولی میترسم خواسته هام تغییر کنه 

میترسم مقام و ریاست برام مهم شه 

میترسم رویاهام یادم بره 

یادم بره میخوام تو طبیعت بشینم و حدس بزنم کی و از چه طرفی چند ثانیه دیگه باد میوزه 

یادم بره میخواستم برم مسافرت و آدمای مختلفی ببینم و باهاشون حرف بزنم 

یادم بره قراره بخونم و برقصم 

یادم بره کتابایی که گذاشتم تو لیست تا بخونم 

معجزه چشم هارو یادم بره 

دیروز که رفتم خونه لامپارو خاموش کردم و سماع رقصیدم خیلی عالی بود 

خیلی جذاب و مست کننده 

هرچند زیاد وارد نبودم ولی خیلی لذت بخش بود 

نمیخوام اینا یادم بره 

یکی از دوستامو دیدم 

بهم گفت وبلاگمو خونده 

گفت: اسفند ماه 95  درمورد ضررات و اینکه قلیون و سیگار در شان خانوما نیست نوشته بودی !

خجالت کشیدم 

چرا یادم رفت که قلیون انقدر زشته واسه خانوما 

چرا منی که مخالفش بودم الان یهو هوس میکنم قلیون به دست بشینم و یه کمی دود بازی کنم 

هرچند کم شاید ماهی یک یا دو ماه یک بار ولی دارم استفاده میکنم 

بهم گفت: چرا دروغ مینویسی ؟

باهاش بحث نکردم 

نگفتم دروغ نگفتم و توجیح نکردم 

چون خودم بهش اجازه دادم همچین فکری کنه 

خودم مقصر بودم 

یادم رفته بود 

نمیخوام انقدر درگیر بشم که خودمو یادم بره 

خود من خیلی زیباتر از اینی هست که الان هستم 

چرا داره خودمو یادم میره ؟

گاهی باید تنها بود 

ساعت ها فکر کرد  و خود واقعی را پیدا کرد 

خدایا خود واقعیمو یادم نره 

نمیخوام اون باشم که بقیه دوسش دارن 

میخوام اونی باشم که خودم دوس دارم 

که تو دوست داری 

اونی که وقت مرگش به آزادی ابدی برسه و خوشحال باشه

نه اونی که حسرت بخوره واسه چیزایی که نمیتونه با خودش ببره 

خدایا کمکم کن 

خود واقعیمو یادم نره 

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

عاشق داستانایی هستم که نقش اصلی اونا آدم هایی هستند که نمیخوان شبیه بقیه باشن 

آدمایی که دنیارو یه جور دیگه میبینن و آزارشون به کسی نمیرسه ولی آزار بقیه تا دلت بخواد بهشون میرسه 

از بچگی یه سری قوانین رو تو گوشمون میخونن 

و اگه غیر از اونا بخوای کاری کنی دیوانه خطابت می کنند 

زندگیم شده یه چیزی مثل داستان کتاب میرا 

شهر شیشه ای که اگر کار غیر معقولی ازت سر بزنه و بفهمن بیشتر از آنچه باید داری میفهمی به جایی میبرنت و عملی انجام میدهند تا مثل بقیه شوی 

دردناک 

دردناک 

خیلی دردناک 

وقتی فکر میکنن احمقانه رفتار میکنی و سعی دارن با حرف زدن به راهی هدایتت کنن که خودشون قدم برداشتن 

جالب تر از اون اینه که اگر پای درد و دل هرکدومشون بشینی و از ته دلشون بخوای با خبر شی ازین راه راضی نیستن 

ولی انگار یه چیزی به اسم عقل بهشون حکم میکنه که راهی جر این نیست 

از میان این همه آدم فقط یک نفر باشد که تو را بفهمد کافیست 

بفهمد تو کار و روزمرگی را دیوانگی میدانی 

بفهمد وابستگی به مال و ماشینو جواهرات را دیوانگی میدانی 

بفهمد که تو فضولی و دخالت در زندگی مردم را دیوانگی میدانی 

و بفهمد که دنیا جای دیگریست 

چیزهای مهمتر از قضاوت مردم وجود دارد 

درک این دنیا 

درک آدمها 

درک پردنده ها 

درک باد و ابر 

درک کردن و فکر کردن 

شاد زیستن 

ورزش کردن 

دیوانه وار رقصیدن 

زیبایی ها را دیدن و مست خدا شدن 

دیوانگی هم اگر باشد، دیوانگیه قشنگیست 

 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

اگر یک نفر در دنیا باشد که برای حرف زدن باهاش به کلمات احتیاجی نباشه اون پدربزرگمه 

نگاهش را میفهمم و نگاهم را میفهمد 

همین بس است 

آرامشی که با نگاهش بهم هدیه میده رو هیچکی تاحالا نتونسته با حرف و کارهاش بهم بده 

حتی از پشت تلفن نگاهش رو حس میکنم 

وقتی با اون زبون مازنی شیرین پشت تلفن نازم میده و برام میخونه هردومون بغضمون میگیره و زود خداحافظی میکنیم تا اون یکی متوجه گریمون نشه 

وقتی بهم نگاه میکنه انگار داره درونمو میبینه 

نمیتونم گولش بزنم 

اگر درون زشتی داشته باشم اون لحظه سرمو پایین میکنم شرمنده میشم 

و اگه نه با ذوق تو چشاش نگاه میکنم تا ته تهشو بخونه 

یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست 

او همان پیرمردیست که نگاهش را قبلا از آسمان روی خودم حس کرده بودم 

همانی که دوست داشتنش برای تمام من کافی بود 

خدایا هزار مرتبه شکرت برای داشتن همچین موجودی کنارم 

نمیدانم اسمش را چی میشه گذاشت 

انسان، فرشته، معجزه...

فک میکنم یکی از دلایل وجودش در این دنیا من بودم 

اگر او نبود به این که آدمها گم شده اند در این دنیا ایمان میاوردم و احتمالا خودم هم گم میشدم 

سالها همچو مردی کنارم بود و نفهمیدم 

کاش حالا حالا ها بماند و نرود 

مولانا میگه هر شمسی که از دنیا می رود 

شمسی دیگر به دنیا می آید 

امیدوارم هر همچو اویی که می رود 

یکی جایش بیاید 

خدایا کاش بشود کمتر حرف بزنم و چشم و گوش دلم باز شود تا بهتر ببینم و بشنوم 

نشانه میخواهم 

بیدارم کن 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

نمیخواهم با ترس به جایی برسم که در سن 40 سالگی فرزندم در پاسخ به منطقم بهم بگه:

"می خواهی من هم عین تو بشوم؟ خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده"

(ملت عشق)

http://www.siasatbu.ir/wp-content/uploads/2017/12/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B1%DB%B2-%DB%B1%DB%B0_%DB%B2%DB%B2-%DB%B3%DB%B8-%DB%B3%DB%B4.jpg


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ