سفارش تبلیغ
صبا ویژن

دلنوشته شقایق گلزاده

امروز یک اتفاق جالب افتاد برام

یک نفر کاری را کرد که من سالها پیش انجام داده بودم و او بهم تذکر داده بود و من تذکرش رو آویزه گوش کرده بودم و در این چندسال انجام ندادم

و امروز که دیدم خودش انجام داده بهش گفتم تو یکی دوسال پیش همچین چیزی به من گفتی و اون حتی یادش هم نبود

من پشیمون نیستم از انجام ندادن اون کار ولی درس مهمی گرفتم

اونم اینکه به حرف مردم توجهی نکنم و از انجام اونکار منصرف نشم، اگر نتیجه دو دوتا چهارتای خودم اون کار درستی بود

چون اون آدمی که بهم تذکر داده شاید خودش عقایدش عوض بشه و حتی یه روزی اونکارو انجام بده ولی هیچوقت نمیاد به من بگه فلانی من اشتباه کردم برو اون کاری که دوست داری رو انجام بده

یه جایی خوندم میگفت من هیچوقت برای عقایدم جانم را نمیدهم چون ممکن است عقایدم عوض بشود 

واقعا راسته خود ماهم ممکنه عقایدمون عوض بشه و اون آدمی نباشیم که الان هستیم پس چه بهتر که عقایدمون رو برای خودمون نگه داریم و کسیو مجبور به پیروی از عقایدمون نکنیم


میخواستم نوشته یک احمق رو پاک کنم 

ولی با خودم فکر کردم شاید بهتره باشه و سالها بعد ببینم گاهی به چه نقطه ای می رسیدم و فکر میکردم دیگه به آخرش رسیدم 

تموم حسای بد و خوب میان و میگذرن و از من یه آدم دیگه ای میسازن 

و این نباید فراموش بشه نباید اشتباهاتمو تکرار کنم و دوباره به اون نقطه برسم 

من خودمو دوست دارم و این خود واقعیم دوست داشتنیه

گاهی شاید شبیه بقیه نبودن آدمو آزار بده ولی در نهایت اونی خاص که خودش باشه

خود زیبا و ستودنی 

 


شاید من واقعا یه احمقم

احمقی که رانندگی یاد نگرفت، احمقی که از تاریکی و تنهایی میترسه

احمقی که حرف زدن بلد نیست، تو جمع نظرهارو جلب کردن بلد نیست

احمقی که همون بهتر که خفه خون بگیره و زر نزنه

آره من همونم که میگفتم آدم باید با خودش مهربون باشه

ولی الان حالم به هم میخوره از خودم و تموم کسایی که حس احمق بودن بهم میدن 

من همینجوریش هم با این دندونای ناقصم اعتماد به نفس ندارم و سعی میکنم کمتر حرف بزنم و بخندم تو جمع

ولی رفتار بقیه باعث میشه این حس بیشتر بشه 

مخصوصا نزدیکترین آدما بهت 

میدونی همیشه میگن ضربه ای که نزدیکترین آدما میتونن بهت بزنن رو بقیه نمیتونن

چون اونا دقیقا میدونن نقطه ضعفاتو و با همونا جوری میتونن بچزوننت که دیگه نتونی بلند شی

من که دیگه به تهش رسیدم یعنی فکر میکنم زندگی بیشتر از این احمقانه تر از قبله

و نبودم باعث میشه بقیه راحت تر زندگی کنن 

همین 25 سال هم ارزشش رو نداشت 

زیادی بود 

 

 


زندگی همیشه اونجوری پیش نمیره که فکرشو میکردی 

قوانین زندگیت هم ممکنه بسته به شرایط و اتفاقات جدید و غیر منتظره تغییر کنن 

دیروز و دیشب باز هوای بابا بالاسرم بودن زد به سرم 

گفتم شاید اگه بود اگه نمیزد تو سرمون اگه به انتخابامون احترام میزاشت و اگه کنارمون بود اعتماد به نفس بیشتری داشتم و راحت تر میتونستم با همه چیز برخورد کنم 

دیشب گریه کردم واسه نبودنش کمبودشو تو زندگیم حس کردم و کلی خوابای پریشون دیدم 

صبح که بیدار شدم مثل یه دختر کتک خورده بودم داغون و بی حال با یه لبخند بی جون که نباشه بهتره 

یاد اون روزی افتادم که با پسرعموم رفته بودم سبزی فروشی تا برای آش سبزی بخریم 

موقع برگشت بهش گفتم بیا از میانبر بریم ولی قبول نکرد و از خیابون رفت نمیدونم تو راه دوید یا من قدمم کوتاه و کند بود که بهش نرسیدم ولی زودتر از من رسید خونه 

بابا جلو در ایستاده بود، با چشمای قرمز 

من و انداخت تو اتاق و با کمربند افتاد به جونم به خاطر اینکه دختر بچه ام و ممکن بود بعداز ظهر روز خلوت یکی بهم آسیب بزنه 

با خودم گفتم همینه که نمیتونم از خودم دفاع کنم 

بیشتر از اینکه از آدمای غریبه که ممکنه بهم آسیب بزنن بترسم 

از نزدیکترین مرد زندگیم که اسمش پدر هست میترسم 

مگه نمیگن پدر نوشته میشه ولی تکیه گاه خوانده میشه 

حمایت و پشتیبان و آغوش گرم خوانده میشه؟

پس کو؟

نکنه همه چیزایی که راجع به پدرا میگن الکیه 

نمیدونم شایدم من همش همه چیزو الکی ربط میدم به گذشته و بچگی هام 

شاید بی عرضه گی از خودمه 

شاید باید....

نمیتونم !

 تنها نمیتونم واقعا 

دیشب رفتم به خدا گفتم یا دستمو میگیری باهم میریم من حقمو بگیرم یا نمیخوام این زندگی رو 

خلاصه الان با خدا اومدم سرکار 

گفتم از جاش جم نخوره و فعلا حواسش به من باشه 

وقت واسه رسیدگی به بقیه بنده هاش هم هست 

والا ما با انتخاب خودمون نیومدیم تو این زندگی که حالا هیچکی وجودمونو گردن نمیگیره 

لااقل تو گردن بگیر 

تو بمون 

تو باش ببین اینجا چه خبره 

 


این شعار نیست به صدای قلبت گوش کن 

اون جوری که دوست داری زندگی کن و رفتار کن 

آرام و با متانت باش و برای زندگی برنامه ریزی کن 

پول پس انداز کن تا آسوده خاطر زندگی کنی 

ولخرجی نکن و چیزای غیر ضروری نخر 

جای اینکه برای دوستات هزینه کنی برای کسانی که دوستت دارن و به دردت میخورن هزینه کن تا حال خودت هم خوب بشه 

به خودت برس 

ویتامین بخور و سعی کن سالم غذابخوری 

نگران چاقی و قیافه نباش ولی نزار بدنت از کنترلت خارج بشه 

برای اینکه بدون آرایش زیبا باشی تلاش کن و بزار پوستت نفس بکشه 

جای اینکه افسرده بشی از انجام ندادن کاری، تلاش کن تا بهش نزدیک تر بشی و به رویایت برسی 

به پیری فکر کن و ببین دوست داری چجوری پیر بشی 

به ندای قلبت گوش کن و کاری که قلبا راضی به انجامش نیستی انجام نده 

برای خودت ارزش قائل شو و با کسانی که در ظاهر فقط باهات خوبن وقت نزار و برنامه نچین  تا پشیمون نشی 

رودربایستی نکن و راحت نه بگو

با همسرت در آرامش صحبت کن و به همه مخصوصا اطرافیانت احترام بزار تا احترام دریافت کنی 

در روز آب زیادی مصرف کن و دفترچه رسیدن به اهداف و آرزوها و حتی مایحتاج روزانه داشته باش تا رسیدن به کوچیک ترین چیز ها هم برات لذت بخش باشه 

گاهی به مرگ فکر کن تا کار نکرده و نصفه نیمه نداشته باشی 

کمتر با گوشی بازی کن و بیشتر بخواب تا در روز کارکردت بالا برود 

با کسی راجع به چیزی که قانع نمیشه بحث نکن و الکی خودتو حرص نده 

کمتر راجع به خودت و برنامه هات با بقیه صحبت کن تا کمتر سرک بکشن تو زندگیت 

خوشبختیتو جار نزن  لازم نیست همه بدونن با پارتنرت چقدر بهت خوش میگذره 

راجع به چیزای خصوصیت با هر کسی حرف نزن 

با احمق ها مشورت نکن سعی کن اول سطح اطلاعات فرد مورد نظر را راجع به موضوع متوجه بشی بعد مشورت کنی 

از چیزی خیلی غمگین نشو چون موندنی نیست و زندگی ادامه داره 

وقتی مشکلی برات پیش میاد، به مشکلات بزرگ تر فکر کن که با توکل جوری که خودت هم نفهمیدی چجوری، حل شد و فراموش شد 

به آینده امیدوار باش و از الان جوری رفتار کن که دوست داری بچه هات رفتار کنن چون اونا قراره از تو الگو برداری کنن 

همه انتقادات نه، ولی گاهی به بعضی انتقادات فکر کن و اگر واقعا بد بود روش کار کن تا آدم بهتری باشی هم برای خودت و هم اطرافیانت 

خدارو فراموش نکن و هرروز صبح با ذکر "خدایا خودت به خیر بگذرون و به صلاحمون امروز رو بساز" روزتو شروع کن 

یادت نره که تنها نیستی و خدا همیشه کنارته تا خیالت راحت باشه و از چیزی نترسی 

خدایا شکرت 

یا علی 

ببینم چه میکنی