سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

دلنوشته شقایق گلزاده

ما بی غمان مست دل از دست داده‌ایم

همراز عشق و همنفس جام باده‌ایم

بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند

تا کار خود ز ابروی جانان گشاده‌ایم

ای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده‌ای

ما آن شقایقیم که با داغ زاده‌ایم

پیر مغان ز توبه ما گر ملول شد

گو باده صاف کن که به عذر ایستاده‌ایم

کار از تو می‌رود مددی ای دلیل راه

کانصاف می‌دهیم و ز راه اوفتاده‌ایم

چون لاله می مبین و قدح در میان کار

این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست

نقش غلط مبین که همان لوح ساده‌ایم

#حافظ

http://s7.picofile.com/file/8387747600/c02669ec22fb7d91862477dde3658a75.jpg

یه کتاب حافظ جیبی دارم وقتی دلم میگیره بازش میکنم و میخونم 

اینم یه روزی از همین روزای سرد زمستونی باز کردم و خیلی کیف کردم وقتی اسممو تو شعرش دیدم و توصیف شعرش عین حال و روزم بود

عکس محسن رو گذاشتم بینش تا هروقت دلم خواست بخونمش، شده شعر مورد علاقم از حافظ

حافظ جان، جان و جانانمی


قبل از اینکه سر روی بالشت بزاری و با بوس و بغل به استقبال خواب بری

قبل از اینکه یه شام سبک بخوری و فیلم مورد علاقتو نگاه کنی

قبل از اینکه از سرکار بیای و لباساتو دربیاری و راحت بشی

قبل از اینکه روز کاری بی استرس داشته باشی

قبل از اینکه ناهار ماکارانی بخوری و ذوق کنی

قبل از اینکه صبحانه قهوه بخوری

دقیقا قبلش وقتی صبح از خونه میای بیرون و با خودت میگی اگه الان یه کلاغ دیدم امروز روز خوبیه

دقیقا همون لحظه صدای قار قار کلاغو  که داره بالا سرت پرواز میکنه رو میشنوی

دقیقا همون لحظه میفهمی امروز چه روز با شکوهیه

قار قار کن که من مست شنیدنشم 

https://media.mehrnews.com/old/Larg1/1391/12/26/IMG07384526.jpg

 


 

خوب شاید زیاد جالب نباشه من بخوام درمورد مسائل شخصیم صحبت کنم ولی ازون جایی که این وبلاگو برای دل خودم درست کردم و دلم میخواد هرچی دلم خواستم توش بنویسم و اگر کسی نخونه و خوشش نیاد برام مهم نیست پس مینویسم    

به قول صادق هدایت جان که میگه:

"بعد از آنکه من رفتم به درک، میخواهد کسی کاغذ پاره های مرا بخواند ، میخواهد هفتاد سال سیاه هم نخواند.

من فقط برای این احتیاج به نوشتن که عجالتاً برایم ضروری شده است، می نویسم.

من محتاجم ، بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم ، به سایه ی خودم ارتباط بدهم ، این سایه ی شومی که جلوی روشنائی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که می نویسم به دقت میخواند و می بلعد ، این سایه حتماً بهتر از من میفهمد !‌

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم ، اوست که مرا وادار به حرف زدن می کند ، فقط او میتواند مرا بشناسد ، او حتماً می فهمد ... می خواهم عصاره ، نه ، شراب تلخ زندگی خودم را چکه چکه در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم:


این زندگی من است."

عاشقشم یعنی

چهارشنبه شهادت حضرت فاطمه زهرا بود و تعطیل بود منم که پنجشنبه تعطیلم و محسنم این پنجشنبه استثناً تعطیلش کردن، این شد که ما چهارشنبه تا ظهر خوابیدیم و بعدش یه پیتزا خوردیم  و رفتیم سمت پرند خونه بابا بزرگ محسن تا کاراشو انجام بدیم چون پدربزگش بعد از سالها دوری از بچه هاش از یزد اومد پرند تا نزدیک اونا باشه و یه سری چیزا بود که باید درست میشد مثل آنتن و قفل در و ازین ریزه کاریا 

خلاصه که وقتی رفتیم قرار بود پنجشنبه برگردیم  و من تو ذهنم برنامه چیده بودم که جمعه با فاطی اینا بریم بیرون

فاطی با مامان و اوالفضل نرفت شمال چون پنجشنبه باید میرفت سرکار و مجبور شد چهارشنبه شب خونه تنها بخوابه

همه چی ازونجا شروع شد که خواهر محسن جمعه تعطیل شد و اونا دیگه دلیلی برای پنجشنبه برگشتن نداشتن 

با محسن بحثم شد گفتم قرار بود پنجشنبه برگردیم ولی اون گفت نمیتونه کاری کنه و پیش بینی نکرده بود که خواهرش جمعه تعطیل میشه

قبل اینکه بیایم بهش گفته بودم بابا اینا جدا برن و ماهم  با ماشین مامان من بریم ولی قبول نکرد و این حرصمو بیشتر درآورد 

حرف زدن با محسن شاید حرصمو دربیاره یا عصبیم کنه یا هرچی ولی همون لحظه تو اوج عصبانیت هم میدونم تنها کسی که میتونه مشکلمو حل کنه خودشه ولاغیر

و اصلا خوشم نمیاد کسی پا در میونی کنه و یه جوری ماست مالی کنه 

و حس میکنم این کار مارو از هم دور میکنه و باعث میشه جای اینکه سعی در درک هم کنیم 

از این موضوع فعلا رد شیم ولی تو دلمون نگهش داریم و به وقتش حرصمونو خالی کنیم 

و ازین که خانواده ها از اختلاف نظر ها یا بحثامون مطلع بشن همیشه هم بدم اومده و هم ترسیدم چون قانع کردن اونا از هر کاری سختتره 

این بحث تموم شد وقتی محسن بهم قول داد منو ببره کوه و منو رو زانوش نشوند و قربون صدقه لب و لوچه آویزونم رفت 

پنجشنبه گذشت و صبح جمعه شد

دو باری بیدار شدم از خواب و دوباره خوابیدم چون میدونستم محسن عمراً بیدار شه انقدر زود و محسن بهم گفت صبح زود خیلی سگ داره اینجا، این شد که ترجیح دادم دیرتر بریم سومین بار که از خواب پریدم چشامو باز کردم،  یه غلتی زدم و اونم بیدار شد منم تا دیدم ساعت 8 شد پریدم و گفتم دیر برسیم دیگه حال و هوای صبح از بین میره و صفایی نداره 

یه نگاه بهم کرد و دوباره چشاشو بست

پاشدم لباس پوشیدم و رفتم دوباره بیدارش کردم 

محسن محسن کردم و رفتم سمت دستشویی بابابزرگشو باباش بیدار بودن 

باباش پرسید کجا به سلامتی؟ منم گفتم میریم یه دوری اطراف میزنیم(راستش ته دلم به اینکه دارم میرم کوه پیاده روی قرص نبود)

گفت میرین پیاده روی صبحگاهی؟ خیالم راحت نبود با استرس گفتم نه در اون حد و رد شدم و زود رفتم دستشویی 

محسن از کوه بردنم زیادی طفره رفته بود و من میترسیدم با اطمینان بگم میخوایم بریم کوه و بعد نشه و مورد تمسخر قرار بگیرم 

نه اینکه خانواده محسن اهل کنایه و تمسخر باشناااا، نه ولی من دلم نمیخواست حتی یه لحظه هم حرفم علناً زیر پا بره

از دستشویی اومدم دیدم محسن خوابه هنوز و بیدار نشده 

رفتم بالاسرش دوباره صداش زدم یه غلتی زد و با چشای عسلی خوابالوش نگام کرد 

عصبی بودم بهش گفتم اگه نمیخوای منو ببری بگو لباسمو عوض کنم خجالت میکشم اینجوری مثه عزرائیل نشستم بالاسرت 

بعد اونم با یه حالتی گفت باشه بیا منو بزن و بعد پاشد آروم آروم دستشویی رفتن و لباس پوشیدن و من واقعا وقتی ریلکسیشو میدیدم حرص میخوردم و همچنین وقتی نگاه پدربزرگ و پدرش رو میدیدم بیشتر معذب میشدم 

حس بچه ای رو داشتم که انقدر لجبازی کرده و گریه کرده ببرنش پارک که الان بیشتر ازینکه خوشحال باشه عصبیه

محسن بالاخره حاضر شد و رفتیم تو آسانسور 

اخماش بدجوری تو هم بود بهش گفتم چرا اینجوری مگه به زور دارم میبرمت؟ خودت قول داده بودی 

ناراحت بود ازینکه رفتم بالاسرشو و اونجوری حرف زدم باهاش 

نشستیم تو ماشین و حرکت کرد سمت کوه 

نزدیک نونوایی گفت: برم نون بخرم برای بابا اینا و بعد بریم کوه؟

همینجوریشم دیر شده بود و حال و هوای اول صبح و داشتم از دست میدادم ولی قبول کردم که بهونه دستش ندم 

گفتم باشه ولی چون نونوایی شلوغ بود حوصلش نکشید بره و به راهش ادامه داد و رفت سمت کوه 

همینجوری که نزدیک تر میشدیم من ذوقم بیشتر میشد و هی اطرافو دید میزدم

رسیدیم و پیاده شدیم 

ازش پرسیدم اشکالی نداره کلاهتو بزارم جای شال؟

یه نیم نگاهی کرد و گفت هرکار میخوای بکن

داشتم تو شیشه ماشین کلاهو رو سرم میزون میکردم

گفت اومدی پیاده روی یا عکاسی؟ گفتم هردو

گفت اگه  واسه عکس گرفتن اومدی من اصلا حوصله عکس انداختن ندارم لحنش شدید بود و انگار یه چیزی پیدا کرده باشه که باهاش ضد حال بزنه 

منم کلاهو انداختم تو ماشین و شالمو سرم کردم و برای اینه وسوسه نشم عکس بگیرم و روزمو خراب نکنم موبایلم انداختم تو ماشین و اومدم برم که گفت موبایلو بردار بده به من 

موبایلو دادم بهش و راهی شدیم 

بغضم گرفته بود 

بدون اینکه به کوه نگاه کنم سرمو انداختم پایین راه میرفتم و بغضمم در شرف ترکیدن بود و دلم میخواست جیغ بزنم سرش و انقدر پاهامو بکوبم زمین تا خسته شم همونجا بیوفتم 

یعنی چیزی که داشت اتاق میفتاد با تصوراتم خیلی فرق داشت 

تو تصوراتم من و محسن باهم دست تو دست در حال راه رفتن بودیم و من در حال خندیدن و سر به سر محسن گذاشتن و بالا و پایین پریدن بودم

ولی

در واقع محسن دست تو جیب واسه خودش داشت راه میرفت منم پشت سرش آروم آروم راه میومدم  محسن بعضی جاها وایمیستاد تا من بهش برسم و بعد میرفت و آخر برگشت گفت چقدر آروم میای خسته شدی؟

اونجا بود که به تریش قبای بنده برخورد و برگشتم سمت ماشین 

متوجه نشدم چی گفت پشت سرم ولی من فقط گریه میکردم و تند تر راه میرفتم سوار ماشین و شدم زار زدم 

نشست تو ماشین یادم نمیاد چی گفت دقیقا فکر کنم گفت واسه عکس اومده بودی عکس نگرفتی ناراحتی و همش ما هرجا میریم تو غصه عکس میخوری و... 

قبول دارم من عکس میخواستم تو تصورم کلی عکسای قشنگ بود ولی واقعا حاضر نبودم حال و هوای خوب اول صبح و با هیچی عوض کنم 

یعنی اگه همون اول میگفت عکس نمیگیرم ولی دستتو میگیرم با هم راه میریم و لذت میبریم با کله قبول میکردم 

ما سر عکس زیاد بحث داریم 

محسن دوست نداره من عکس بی حجاب بگیرم چون بعدش انقدر عکسم قشنگ میشه که دوست دارم به اشتراک بزارمش و اون عصبی میشه و نمیخواد کسی ببینه 

حالا عکسمم بی حجاب نبودا میخواستم با کلاه عکس بندازم 

خلاصه که محسن خان دوست نداره عکس قشنگی از من منتشر بشه و ما سر این موضوع زیاد بحث میکنیم چون من عاشق عکس و فیلمم

ازینا نیستم که یه سره دوربین به دست باشم ولی خوب بابا دختر که عاشثق عکس نباشه، شلغم نیست خدایی؟

این شد که برگشتیم سمت خونه 

تو راه یه نیم ساعتی واستادیم جلو نونوایی تا نون بخره 

نون خرید و نشست تو ماشین اشکمو پاک کرد ولی صورتمو کردم اون طرف چون رویام خراب شده بود

مثل رویا عکس با کت لی و لباس دامنی بلند و صندل و کلاه حصیری با موی باز در حالی که محسن بغلم کرده و داره تو هوا میچرخونتم و با توجه به تلاش های فراوان من و بردن این لباسا هر سری وقتی میرفتیم شمال

تو آسانسور صورتمو پاک کردم و رفتم داخل لباسامو داشتم عوض میکردم که خواهر محسن اومد داشت فیلمی که از من و محسن روی کوه گرفته نشونم میداد (از پنجره عکس گرفته بود، کوه نزدیک خونشون بود) که گریم گرفت دوباره، مامانش اومد پرسید چرا پس تو جلو جلو داری راه میری که اشکامو دید و گفت چی شده؟ محسن فحش داده؟ حرفی زده؟ کاری کرده؟

بعدم رفت با محسن بحث کردن و بله بالاخره چیزی که میترسیدم اتفاق افتاد خانواده ها وارد بحثمون شدن 

محسن اومد و رفت، مامانش اومد، باباش اومد (برای اولین بار صدام زد دخترم و من بیشتر زار زدم) ، بابابزرگ اومد ، خواهرش اومد (اولین بار بود اینجوری تو بغلش گرفتتم) ولی من روم نمیشد برم اونور بشینم اگه محسن اون موضوع رو مطرح نکرده بود میشد یه کاریش کرد، وقتی مامانش داشت طرفداری منو میکرد و با  محسن بحث میکرد محسن گفت تو خودت بیشتر گند میزنی دلخوری منو از مامانش که مال یه هفته پیش بود به طرز وحشتناکی بیان کرد و فضا بدتر شد و من دیگه روم نشد تو چشم کسی نگاه کنم سرمو انداختم پایین و فقط گریه میکردم 

از چشمای مامانش خجالت میکشیدم درسته دلخور شده بودم ازش سر اون موضوع ولی انقدر موضوع جدی نبود که خوبی هایی که کرده یادم بره و قدرنشناسی کنم تقصیره خودمم بود راستش محسن هر سری که از خانوادم ناراحت میشه بهم میگه منم به روشون میارم که اون حرکتو دوباره انجام ندن و منم اینو گفتم و فکر کردم این سیاسته که توام یه چیزی داشته باشی بگی که شوهرت وقتی هی دم به ساعت ایراد میگیره توام بگی والا منم یه چیزایی تو دلمه که نمیگم یا بلدش نمیکنم 

در هر صورت پشیمون شدم، کاش نمیگفتم، موضوع کوچیکی بود که در مقابل اون همه لطف و محبت مامانش خیلی نامردی بود 

البته یه سری هم یادمه تو ماشین وقتی داشتیم میرفتیم عروسی و من یه ساعته بعد از سرکار حاضر شده بودم برگشت یه نگاه به دخترش کردم و یه نگاه به من و گفت فاطمه با اینکه لنز نزاشته چه خوشگل شده 

من خندم گرفت چون حرفش کنایه نبود و احتمالا حواسش نبوده و بلند بلند فکر کرده 

اینم همینجا بگم راحت شم به کسی نگفته بودم آخه :) یه کمی تو دلم مونده بود

آره خلاصه که هرکی اومد صدام کنه بیام بیرون از تو اتاق نرفتم که نرفتم 

بابابزرگش حتی دستمم کشید من رفتم تو دستشویی ولی وقتی اومدم بیرون باز روم نشد بشینم سر سفره صبحانه و دوباره رفتم تو اتاق 

آخرم بدون اینکه از بابابزرگ خداحافظی کنم وسایلمو برداشتم رفتم پایین بغل ماشین ایستادم 

واقعا روم نمیشد حتی خداحافظی کنم داشتم از خجالت آب میشدم و حس بی لیاقتی رو داشتم که محبت زیادی هارش کرده 

بقیه اومدن تو ماشین 

رفتم به محسن گفتم میشه تو بشینی عقب و بابات رانندگی کنه و مامانتم بشینه شاگرد؟

عصبانی بود از اینکه با پدربزرگش خداحافظی نکردم گفت نه نمیشه به من چه و سوار شد 

رفتم بشینم دیدم مامانش وسایلمو گذاشت بغلش و گفت بیا بشین مامان جان و بعد دستای یخ زدمو تو دستاش فشار داد تا گرم بشه و من باز گریم گرفت 

کاش نگام نمیکرد یا حداقل به فکر یخ زدگی دستام نبود تا درد وجدانم کمتر بشه

سرمو بالا نمیاوردم هرچقدر مامانش اسرار کرد این شکلات و رنگارنگ و باز کن بخور قبول نکردم 

جایگاه گاز ایستادیم ما پیاده شدیم و محسن بعد سوخت گیریش اومد 

تو این فاصله بابای محسن رفت سوپرمارکت و برامون شیرموز خرید  چون کسی صبونه درست و حسابی نخورده بود

فایده نداشت هرچی گفتم نمیخورم ایستاد جلوم خودش شیرموز و باز کرد داد دستم بعدم گفت بخور و رفت سمت ماشین تا به اونم بده داشتم نگاه میکردم ببینم محسن میخوره یا نه که مادرش گفت بخور محسنم میخوره بعد سر اینکه شیرموزارو داشتن واسه هم باز میکردن و همه چی قاطی شده بود برای لحظاتی خندمون گفت ولی زود محو شد

محسن یه قلوپ خورد منم نشستم تو ماشین کامل شیرموزمو خوردم

راه افتادیم نزدیک خونه من به محسن گفتم نمیخواد منو برسونی دم خونه سر کوچه پیادم کن خودم میرم ولی پدرشوهرم گفت اصلا امکان نداره بزارم اینجوری بری خونه و بقیه رو نگران کنی بعد دو روز

رسیدیم دم خونشون بقیه رفتن بالا من گفتم با محسن میام

محسن گفت میخوام برم بنزین بزنم

منم گفتم میام

سرم درد میکرد ازش آب خواستم تا مسکن بخورم

بعد اینکه بنزین زد ایستاد برام آب خرید و منم قرص خوردم

رسیدیم دم خونه بهش گفتم محسن مشکلت چیه چرا خودتو منو اذیت میکنی؟

گفت الان نمیتونم حرف بزنم بزار برای بعد رفتیم بالا چون من هم سرم درد میکرد، هم چشام داشت بسته میشد از خستگی، هم دستشویی داشتم

رفتیم بالا، خودمو الکی با گوشی و کیفم مشغول کردم که مجبور نشم از اتاق بیرون برم

محسن رفت بیرون خرید و وقتی اومد شروع کردیم باهم حرف زدن و همه چیو حل کردیم و منم زنگ زدم از پدربزرگش عذرخواهی کردم بابت بی خداحافظی رفتنم، داشتم حرف میزدم گفت توام مثه دخترم و منم دوباره شروع کردم زار زدن در حدی که صدام در نمیومد و گوشیو دادم به محسن

محسنم نازم میکرد و با بابابزرگش حرف زد و همه چی بینمون حل شد ولی من بازم روم نمیشد تو چشم مامانش نگاه کنم

همیشه وقتی یکی دخترم صدام میزنه نمیتونم جلو عر زدنمو بگیرم و رو این کلمه خیلی حساسم

البته به چنتا چیز بستگی داره

اینکه طرف مرد باشه، از ته دل بگه دخترم و لحنش دوستانه باشه و اینکه برای دلداری دادنم یا ناز کشیدنم بگه دخترم

محسنم وقتی ناراحتم تو بغلش میگیرتم و تا میگه دختر بابا چی شده؟ دوباره عر زدن من شروع میشه

حالا جدا از لج و لجبازیامون محسن هم برام هم پدر، هم مادر، هم همسر، هم رفیق

چیزی کم نمیزاره برام فقط غیرتیه دیگه و زیادی روم حساسه و این از جذابیتش کم نمیکنه

جوری رفتار میکنه که میگم من تنها دختری هستم که همسرش واسه اخماش حاضره هر کسی که باعث و بانیش بوده رو نابود کنه

به نظرم بقیه مردا اینجوری نیستن

یعنی خم به ابروم بیادا حاضره هرکاری بکنه که خوب باشم فقط اگه از خط قرمزش عبور نکنم و پا رو دمش نزارم و ازش نخوام عکس بی حجاب ازم بگیره

چشم عسلی لجباز و جیگر مؤدب

حالا واسه درآوردن از دل مامانش یه کاری میکنم شاید گل بخرم مثلا

 

 http://s6.picofile.com/file/8386884292/894671cf39f4c545c83d7297ea5bdbac.jpg

 

اینم ازون عکس رویایی ها که گفته بودم 

کلی ازین عکسا جمع کردم تو سیستمم و هر سری که نگاه میکنم، فکر میکنم عکس خودمه 

نه که بخوام مظلوم بازی در بیارم بلکه محسن اینارو بخونه و دلش به رحم بیاداااا

اصن تا من نگم بهش، نمیاد به وبلاگ سر بزنه

این حرفا و قضایا هم بین خودمون باشه 

درسته نمیتونم این عکسو با محسن بگیرم ولی میتونم لااقل با خودکار و کاغذ نشون بدم چی تو سرمه 

http://s7.picofile.com/file/8386895318/%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82_%D9%88_%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%86.jpg

آقا دیگه نقاشیم انقدر خوب نیست به جزئیات دقت نکنید 

کلیات قضیه اینه ، در مورد دستام باید بگم یکی رو کلاهمه خوب داره میچرخونتم ممکنه کلاهم بیوفته دیگه با اون یکی دستم دارم ذوق میکنم 

محسنم مثلا میخواسته آب بازی کنه کفششو درآورده، پایین دامنم هم داره باد میزنه تو عکس تار افتاده، هوا هم نیمه ابریه 

موهامم نکشیدم آقامون ایراد نگیره یه وقت

شقایق_گلزاده

 


استرس بدی دارم امروز 

و از صبح دارم هی برنامه ریزی و حساب و کتاب میکنم 

و آخرشم سردرد گرفتم نشستم به نوشتن 

میترسم بیکار شم 

ترس از بیکار شدن بدجوری ذهنمو بهم ریخته

البته میشه گفت طبیعیه 

چون چهار سال اینجا کار کردم و تصور اینکه جای دیگه ای بخوام مشغول بشم و جا بیوفتم برام وحشتناکه

و علاوه بر اون اینجا موندن هم برام وحشتناکه

راستش فضا، فضای قبل نیست و خیلی چیزا عوض شده 

و فکر میکنم اینجا دیگه جای موندن نیست 

حالا که زیاد به شروع سال جدید نمونده و من قراردادم تا پایان سال هست ترسم بیشتر هم شده 

خوب نه که همسرم هزینه ها رو متقبل نشه ولی استقلال مالی چیزیه که من باید داشته باشم و الان با این شرایط بد اقتصادی کشور باید رو پای خودم بایستم و از پس جهیزیه و باقی خرج و مخارج بر بیام 

واقعا کار سختیه 

شاید صلاحم تو این باشه که از اینجا برم و تجربه های جدیدی کسب کنم و آدم بهتری بشم

من از پسش برمیام به کمک خدایی که همیشه پشتمه 

مثل تمام سختی های زندگی که با هم ردش کردیم 

اینم میگذره و بعد ها برمیگردم و میگم همینا منو قوی کرد

بعله اینجوریاست من میتونم 


امروزم مثل روزای دیگه سخت از خواب پاشدم و الان در حال خمیازه کشیدنم نمیدونم این خواب چرا بیخیال من نمیشه انقدر خواب میبینم که وقتی بیدار میشم احساس خستگی شدید دارم و حس میکنم اصلا نخوابیدم 

نصف خوابامم قشنگ یادمه که خیلی راحت میتونم با اتفاقای روزم تطبیق بدم و ببینم چقدر از اتفاق های روز سر چشمه میگیره 

مثلا دیروز یکی از اعضا هیات مدیره که خیلی شبیه دایی کوچیکمه اومده بود اینجا و من شبش خواب دیدم با داییم تماس میگیرم و اون جواب  میده و...

یا قرار بود یه مسئله ای رو برای خواهر شوهرم توضیح بدم همش میترسیدم نکنه یادم بره دیشب خواب دیدم اون مسئله رو دارم با جزئیات براش تعریف می کنم و...

بله میشه گفت تمام خواب هایی که میبینم از این ذهن مشغول سر چشمه میگیره و از ترس و استرس ها 

کنترل کردنشون واقعا کار سختیه 

چون من به طور ناخداگاه یهو وقتی یه اتفاقی میوفته میرم تو فکرو تا کسی باهام کاری نداشته باشه هم بیرون نمیام 

و اینا جمع میشن و شب خوابشونو میبینم 

مثلا خدانکنه من یه خون یا ناراحتی یا گریه یکیو ببینم حتما شبش یه خواب وحشتناک میبینم 

حالا قبلاً که قشنگ زندگی میکردم یعنی چجوری روز تو خونه خودم و با لباسای خودم دارم زندگی میکنم، تو خوابم واسه خودم خونه و لباس مشخص داشتم و واسه خودم زندگی میکردم

هر شبم ادامه خوابمو میدیدم

خیلی ها هستن که خیلی وقته خواب ندیدن 

خیلی دوست دارم بدونم وقتی کسی میخوابه و خواب نمیبینه صبحش چه حسی داره

خواب ندیدن هم آرزوست والا 

ولی باز خداروشکر 

واسه همه چیزایی که دادی و ندادی

پریشب خیلی عصبی بودم و یه متن بلند بالا واسه خودم نوشتم و کلی بد و بیراه بار خودم کردم 

حالا نمیدونم چجوری از دل خودم در بیارم 

اگه کسی پیشنهادی داره بگه !

هرچند که فقط خودت میتونی بفهمی حالت با چی خوب میشه 

شما چجوری از دل خودتون در میارین؟