سفارش تبلیغ
صبا
1 2 >

نمیخواهم با ترس به جایی برسم که در سن 40 سالگی فرزندم در پاسخ به منطقم بهم بگه:

"می خواهی من هم عین تو بشوم؟ خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده"

(ملت عشق)

http://www.siasatbu.ir/wp-content/uploads/2017/12/photo_%DB%B2%DB%B0%DB%B1%DB%B7-%DB%B1%DB%B2-%DB%B1%DB%B0_%DB%B2%DB%B2-%DB%B3%DB%B8-%DB%B3%DB%B4.jpg


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

وقتی تو یه جمعی هستم میترسم حرف بزنم و معمولا وقتی مجبور میشم زیاد حرف بزنم آخرش گند میزنم

واسه همین سعی میکنم سرمو با بچه های کوچیک، نگاه کردن به طبیعت، بازی و... گرم کنم و کوتاه جواب بدم 

ولی تو جمعای دوستانه هرچقدر دلم بخواد حرف میزنم

اونجا گندم بزنم زیاد مهم نیست 

خوب من نوشته هام از حرفام قشنگتره نمیتونم زیاد حرف بزنم 

ولی اگه بخوام یه آدم کامل باشم لازمه که برم تو دل جمع و انقدر چرت و پرت بگم تا ترسم بریزه 

راستش همیشه فکر میکردم از جمع خوشم نمیاد و از جاهای شلوغ بیزارم ولی خیلی زود فهمیدم من یک ترسوام 

من از برخورد با آدما تو جاهای شلوغ یا جمع هایی که مجبور باشم حرف بزنم می ترسم 

میترسم وقتی یکی بهم چیزی بگه نتونم جوابشو بدم یا حتی اگه جوابش تو ذهنم باشه نتونم به زبون بیارم 

مثلا وقتی از ورود کسی استرس میگیرم، معمولا سعی میکنم سرمو یه جا گرم کنم که طرفو نبینم و هم کلام نشم باهاش

در اصل فرار میکنم و میترسم

ولی باید محکم بایستم و منتظر باشم که غلبه کنم به این ترس لعنتی 

میشه گفت ارتفاع تنها ترسمه که بهش غلبه کردم و ازش لذت بردم مثل سوار شدن مرتفع ترین وسیله شهر بازی در پارک ارم به ارتفاع 100 متر

خیلی عالی بود وقتی اومدم پایین پاهام میلرزید

ولی دوس داشتم دوباره سوار شم 

میدونی درسته ترسو ام ولی خوشحالم

از اینکه خودم به ترس هام پی بردم و برای غلبه کردن بهشون دارم تلاش میکنم خیلی خوشحالم 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

زیاد از خودم گفتم 

زیاد حرف زدم 

زیاد بی تجربگی کردم 

وقت گوش کردن است 

حالا فقط گوش میکنم و یاد میگیرم 

چشماتو ببند 

تصور کن تو مریخ هستی داری به اطرافت نگاه میکنی

چی میبینی؟

خوب نگاه کن

حالا برو به ماه

چجوری میری؟

میپری؟ یه قدم برمیداری یا پرواز میکنی؟

سخت نیست راحت میری 

حالا چشماتو باز کن دیدی چه راحت بود؟

به قول سعید خسروی : حالا من دارم یه چیز میگم

"تو دقیقا به همین راحتی میتونی این کارو انجام بدی"

"انسان توانایی انجام همه تصوراتش را دارد"

و من پی به قدرت هام میبرم و بزرگ فکر میکنم مثل صبا بهمن آبادی 

حتی شاید بزرگتر 

و من تا آخرین لحظه مرگم بزرگ میشم 

چون میدونم ظرفیت من خیلی بیشتره و این ذهن هیچوقت هیچوقت پر از اطلاعات نمیشه 

و من تا بی نهایت میتونم پذیرای علم باشم و هستم


نظر()

  

پشت ابر ها

درست همانجا که نور خورشید به چشمانم مجال نمیدهد تا درست نظاره کنم

سنگینی نگاه پیرمردی را حس میکنم 

چشمان طوسی که برق میزند 

از خوشحالی میدرخشد 

انگار لذت میبرد از تلاش من برای یافتنش

مو و ریش بلندش را میبینم 

خاکستری و بلند 

قبایی روی تنش انداخته و  و تاجی از جنس ابر دور سرش است 

پرنده ها دورش میرقصند و آواز میخوانند

حسودیم میشود به پرنده هایی که انقدر به او نزدیکند

از پس ابر ها دوباره درخشش چشم هایش را حس میکنم 

لبخندش گرم و آرامش بخش است 

به چشمانش خیره میشوم ناگهان نیرویی از اعماق وجودش دلم را می لرزاند

آری

آرام جان شد 

و تمام 

من دیگر روی زمین نیستم 

فاصله بینمان کم و کمتر شد 

نفس در سینه حبس شد 

تپش قلب بالا 

پلک نمیزدم 

دلم میخوهد یک آن در آغوشش بگیرم 

دلم میخواهد داد بزنم و به همه نشانش دهم 

بگویم بالاخره یک نفر هست که برای حرف زدن با او نیازی به کلمات نباشد 

داد بزنم بگویم او هست 

و مرا همانقدر دیوانه دوست دارد

همانقدر عاشق دوست دارد

همانقدر لجباز و حساس دوست دارد

او مرا دوست دارد و برای تمام من کافیست 

شاید خداست 

شاید هواست 

شاید ابر 

شاید زاده آسمان 

شاید مردیست که برای قرن ها به انتظار همچو زنی نشسته

و حالا به پایان میرسد

انتظار او و سردرگمی من

هرچه که هست میدانم یک نفر مرا دوست دارد که برای تمام من کافیست


نظر()

  

تو دنیا خیلی چیزا هست که من هنوز یاد نگرفتم و نفهمیدم و درکش نکردم به نظرم جذاب بود اگه به کسی وابسته نبودی و همه چیرو رها میکردی و دور دنیا میچرخیدی از هر قوم و آدم و محیطی یه چیزی یاد میگرفتی و حس میکردی و میفهمیدی 

شاید وقتی دیگه نگران خانوادم نبودم و خیالم از بابتشون راحت بود برم دور دنیا و بچرخم و تجربه کنم ولی خداروشکر الان کتاب و فیلم میتونه آرومم کنه مخصوصا کتاب حس ها و درک کردن شخصیت داستان بهم آرامش میده هر وقت یه کتاب یا یه مطلب علمی میخونم به نادانی خودم پی میبرم و میدونم روزی درک آدم ها بالا و بالاتر میره شاید انقدر بالا که به سیاره و کهکشان های دیگه سفر کنه و یا شاید به این پی ببره که از خاک درست شده و فقط تو همین خاک میتونه زندگی کنه و تو همین خاک بمیره نمیدونم اطراف ما چه خبر ولی یه حسایی یه جاهایی بهم میگه ما خیلی کوچیکیم شاید ما ذرات معلق در هوای یه کهکشان خیلی بزرگتریم 

فک کردن به اینکه جهان هستی چقدر بزرگه و ما کجای اون قرار داریم گاهی خیلی جذابه 

و گاهی ترسناک و گیج کننده 

به نظرم دنیای خواب و خیال وجود داره دنیایی که ما میگردیم و میچرخیم و وابستگی به جسم وجود نداره 

ما چی هستیم واقعا؟ من نمیتونم مثل آدمای عادی هرروز صبح به سرکار برم و هدفم کار کوچیک اون روز باشه

تو سرم پر ایده و سوال و خیالپردازی 

شاید همش غلط باشه شاید من هیچوقت نفهمم جهان اطرافم چیه شاید تا آخر عمرم نتونم کمکی به آدما بکنم ولی فک میکنم این که بگردم و جواب سوالامو پیدا کنم به خودم کمک کردم و قبل مرگ شرمنده خودم نشدم که چرا از این فرصت استفاده نکردم شاید دیگه به زمین برنگردم برم تو یه دنیای بزرگتر و که هیچ چیزی توش فانی نباشه ولی میخوام تا هستم یاد بگیرم 

یه چیزی اذیتم میکنه راستش با خودم میگم این آدمایی که همیشه با اطمینان حرف میزنن و نظر میدن در صورتی که هیچ تجربه و علمی راجع به اون موضوع ندارن یا واقعا سطح داناییشون کمتر از اون چیزیه که لازمه چطوری حتی یه لحظه به اینکه احمق هستند فکر نمیکنند و حتی شک نمیکنند که دارند اشتباه می کنند

حتی انیشتن هم انقدر ادعای دانایی نداشت که بعضی ها دارند 

بیایم خودمان را عاقل و دیگران را احمق فرض نکنیم 

 


نظر()

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ