سفارش تبلیغ
صبا

خوبه گاهی اوقات بایستیم و به خودمون نگاه کنیم 

خودمونو قضاوت کنیم 

ببینیم رفتارامون از کجا سر چشمه میگیره 

مهم نیست کارت از نظر بقیه

خوبه یا بد 

 زشته یا قشنگ 

مهم اینه به تو چه حسی میده..!

تو برای چی اینکارو کردی؟

آیا واقعا به خاطر خودت بوده یا به خاطر در معرض توجه قرار گرفتن؟

آیا واقعا کارت قشنگ بوده یا فقط خواستی قشنگ نشونش بدی ؟

با این کار میتونیم نقطه ضعفامونو بشناسیم 

میتونیم به نقطه قوت تبدیلشون کنیم

با تمام وجود حس کردم این منی که میگه از آدما بیزاره، چطور نادیده گرفته شدن توسط همین آدما میتونه از پا درش بیاره 

چی شده که همچین حرفی رو به زبون آورده و همچین ادعایی کرده؟

به خودتون نگاه کنید 

هیچکسی بهتر از خودتون نمیتونه بفهمه پشت رفتارتون چی میگذره 

باور کنین هیچکی بهتر از خودتون نمیتونه به بهبود حال و هواتون کمک کنه 

خودتونو گول نزنین 

از خودتون خجالت نکشین 

وقتی خودتون، رفتارتون و تمام حرکاتتونو بشناسین 

علاوه بر حس و حال خوبی که برای خودتون رقم میزنین 

راحت میتونین بقیه رو هم درک کنین 

از موضوعات کوچیک ناراحت نشین و خودتونو جای طرف مقابلتون بزارین 

خلاصه که به خودتون کمک کنین


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

امروز از پله های مترو دروازه شمیران داشتم میومدم بالا به یه پیرمرد شیک برخوردم با یه عصا که پشت پای راستش یه تار موی بلوند بود 

آهسته راه میرفت و هر سه چهارتا پله استراحت کوتاهی میکرد 

قدم به قدم باهاش رفتم درست یک قدم پشت سرش 

به تار مو نگاه کردم و تا انتهای پله ها خیالبافی کردم 

زندگی یک پیرمرد شیک و یک پیرزن با موهای بلوند و ضعیف اما زیبا 

صبح ها و شب های عاشقانه 

خنده و گریه و بوسه و به آغوش کشیدن ها

زیبا بود 

انقدر زیبا که وقتی پله ها تمام شد به اون زن مو بلوند حسودیم شد 

کاشکی دنیا انقدر بزرگ بود که جا برای خوشبختی همه داشت 

https://thumbs.dreamstime.com/x/old-man-and-woman-couple-16142956.jpg


نظر()

  

هر موجودی غیر از درخت انگار از محبت بدش میاد 

محبت که بهت میکنن، علاقه که نشون میدن انگار ازت میخوان آزاد نباشی، میخوان پابندت کنن، انگار میخوان آزادی رو از آدم بگیرن 

واسه اینه میگن هروقت خواستی از دست کسی خلاص بشی بهش بگو دوست دارم قشنگ میزاره میره پشت سرشم نگاه نمیکنه 

چرا؟

چون درخت نیست که یه جا وایسته بهش محبت کنن و انتظاری ازش نداشته باشن 

آدمیزاد محبت که میکنه منتظر جبران زحماتشم هست 

هر موجودی غیر درختم حس کنه آزادیش به خطر افتاده میخواد پا به فرار بزاره 

وقتی یکی بهم محبت میکنه حس پرنده ای رو دارم که طرف از صداش خوشش میاد میکنتش تو قفس بهش آب و نون میده منتم میزاره انگار این پرنده اگه آزاد بود از گشنگی میمرد

خلاصه که منم اینجوری ام که به یکی محبت میکنم نزدیک که نمیشم هیچ از طرف دوری ام میکنم یه وقت فک نکنه منتی هست 

کلا خوشم نمیاد به یکی محبت کنم زیاد نزدیکم شه حس خفگی بهم دست میده 

با اینجور آدما کنار نمیام 

آدمایی که فک میکنن میتونن قضاوتت کنن یا آزادانه (البته واژه درستش وحیقانه) راجع بهت اظهار نظر کنن و فک کنن از خودت بیشتر میشناسنت 

دیروز یکی بهم گفت "اگه سالها از زندگی مشترکمون بگذره و آخرین روز عمرم باشه میگم که هنوز نمیشناسمت"

جملش برام جذاب بود 

حالا یکی کنارمه که خیلی دوسم داره ولی احساس خفگی نمیکنم 

و حس میکنم آزادم 

اینجاست که سعدی جان میگه "من از آن روز که در بند توام آزادم"


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

کسی چه میدونه شاید شقایق 23 ساله الان....

در آینده بشه خانم خانه دار بدبخت و منفعلی که از بی حوصلگی دچار بحران شده

 


نظر()

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ