سفارش تبلیغ
صبا

دلنوشته

نظر

از نشانه های افسردگی تقریبا همشو دارم 

تقریبا کل ساعت خوابمو دارم خواب میبینم یه جورایی کل خوابمو زندگی میکنم 

خواب دیدن زیاد یکی از نشونه های افسردگیه 

اصن افسردگی چیه؟

یه حالت خلقی که باعث بی حوصلگی و بی علاقگی و فرار از فعالیت  که میتونه روی فکر، رفتار، احساسات و خوشی یه فرد تاثیر بزاره

فک میکنم نباید با این شرایط وارد یه رابطه میشدم 

واقعا دست خودم نبود 

یادمه وقتی مامان کسیو پیشنهاد میکرد یا از خواستگار میگفت قاطی میکردم و میگفتم من خودم یه دیوونم یکیو بیارم دیوونش کنم مثه خودم که چی؟

ولی اون رفتارمو عوض کرده یعنی یه کارایی میکنه که من در مقابلش رفتار کنترل شده یا بهتری انجام میدم 

نه اینکه واقعا بخواد منو عوض کنه، نه 

واقعیتش اینه اون یه جوری رفتار میکنه که من حتی فرصت عصبی شدن 

فرصت گریه کردن 

فرصت غر زدن پیدا نمیکنم 

و رفتارش واقعا تاثیر خوبی روم میزاره 

میخوام قبل ازینکه خسته شه، خوب شم 

نمیخوام از دستش بدم بهتره که خودمو درمان کنم همینجوری که داشتم درمورد افسردگی و علائم و تاثیرش رو زندگی میخوندم یه چیزی نظرمو جلب کرد:

"کودکانی که در معرض مادران افسرده قرار می‌گیرند رشدشان تا 12 ماهگی به تأخیر می‌افتد"

و این خیلی برام مهمه و قطعا برای طرفمم خیلی مهمه 

وقتی افسردگی مادر میتونه انقدر رو بچه تاثیر داشته باشه حتما رو شریک زندگی هم تاثیر داره 

نمیخوام کسیو اذیت کنم 

نمیخوام آسیبی از جانب من به کسی برسه 

علت های افسردگی 

من نه کسی ازم سواستفاده جسمی و جنسی کرده، نه کسی از آشناهام مرده، نه دوستامو از دست دادم و نه حسودم نه بیماری خاصی دارم و نه چیزای دیگه که این تو نوشته 

من فقط تو دعوا و درگیری و فحش و کتک کاری بزرگ شدم و آرامش نداشتم و شبا آروم نمیخوابیدم 

ولی حالا که بیش از سه ساله هم کار دارم هم پول دارم و هم آرامش دارم و هم آروم میخوابم چرا هنوز افسردم؟

یعنی تاثیراتش مونده؟

خوب معلومه که مونده 

وقتی من یه کم عصبی میشم میخوام با کسی حرف بزنم یهو دست و پا و بدنم میلرزه و داغ میشم و صدام میلرزه و بغض میکنم 

یاد چی میوفتم؟

بله درسته 

یاد وقتی که بابام تازه شروع به حرف زدن میکرد و و صداش آروم بود ولی چشماش نشون میداد که تا چند دقیقه دیگه اینجارو به خاک و خون میکشه 

اون موقع هم من دست و پام میلرزید و داغ میشدم صدام میلرزید ولی میرفتم جلوش وامیستادم و منتظر میشدم از جون مامان دفاع کنم 

فقط از جونش 

از حق زندگی کردنش 

بارها و بارها اینارو مرور کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم و بهتر نشدم 

چی باعث میشه اون حسا و اون رفتارا و همه چی از ذهنم پاک بشه و بتونم مثل یه آدم معمولی زندگی کنم؟

خوب دوستان از ویکی پدیا پیشنهاد میکنن که زعفران، گل محمدی و لیموترش بخورم، میخورم و محض اطلاع گل محمدی و لیموترش از مورد علاقه های بنده هستن و سعی میکنم تو وعده های غذایی زیاد ازشون استفاده کنم 

حالا ازین به بعد بیشتر حواسم بهشون هست

خوب ببینیم دیگه چیا داره؟

بله میفرمایند که اگه 10 ماه ورزش کنی احتمال عود کردن افسردگی خیلی کم میشه

بله در ادامه میگن نیاز نیست تمرین سنگین کنید یا باشگاه برید همین که فعالیت بدنیتون زیاد تر شه و یه ورزشی که مورد علاقتون هست انجام بدین و گروهی ورزش کنید کافیه 

خوب حالا میفهمم چرا انقدر حالم باهاش خوبه 

یکی از کارای مورد علاقه ما اینه که صبح زود بریم بیرون پیاده روی و ورزش و  بساط  چای و صبحونه البته ناگفته نماند عادت قشنگی داریم تو چای به مقدار زیاد گل محمدی میریزیم و عاشق بوی چای با گل محمدی هستیم 

خیلی امیدوار شدم این عالیه 

شاید اون خودش ندونه ولی واقعیت اینه که داره به بهبودم کمک بزرگی میکنه

خدایا شکرت 


نظر

از بعضی نوشته هام خوشم نمیاد چون فک میکنم بعضی جاها مجبور شدم دروغ بنویسم

یا همشو ننویسم 

یا شایدم زیادی نوشتم، به قول گفتنی پیاز داغشو زیاد کردم 

حس میکنم ممکنه اینکارم باعث بشه بعضی ها ازم ناراحت نشن یا کمتر ناراحت بشن ولی جذابیت نوشته هام به شدت کم میشه 

و این اون چیزی نیست که من میخواستم 

پاک نمیکنم نوشته هامو ولی سعی میکنم تو نوشته های بعدی اینکارو نکنم

ازونجایی که نمیخوام کسی ازم ناراحت بشه اگه خیلی بد باشه نمینویسم (دیگه این قسمتش بستگی به شعور خودم داره)

 


نظر

خوب آره اگه بخوام با خودم صادق باشم باید بگم یه چند وقتی بود که کمتر سراغش میرفتم

میرفتم ولی با گریه 

با غر غر 

با ناله و شکایت 

که چرا من تو این دنیام و....

چرا این شکلی ام و.... 

چرا خانواده من و.....

چرا های زیاد و شکایت های زیاد 

ولی با تموم این حرفا خیلی هوامو داشت

یعنی یه جاهایی خودم میموندم، بالارو نگا میکردم میگفتم خدایی دمت گرم خدا 

یه مدتم هر نمازخونی میدیدم میگفتم ریا کاره خالی بند هرکاری دلش میخواد میکنه بعد الکی میشینه پا سجاده ادا درمیاره 

خوب آدم بد نمازخون کم نیست 

ولی آدم خوب نمازخونم زیاد داریم

ازون آدمایی که به اسم خدا و دین هر کاری میکنن و وجدانشونو قانع میکنن بدم میاد

ولی هستن اونایی که به اسم و خدا و دین کار خیر میکنن و حواسشون هست حق کسی ناحق نشه

این همه معجزه در روز میبینیم 

این نظم افرینش 

روز و شب 

فصل های رنگی و زیبا 

پرنده ها (مخصوصا کلاغ پرنده مورد علاقه من)

نفس کشیدنمون و ...

کم نیست معجزه

همه به بودنش ایمان داریم 

میدونیم که هست 

همه هم حسش میکنیم 

یکی کمتر 

یکی بیشتر

هرکی سعی کنه بیشتر حسش کنه بیشتر به بودنش ایمان پیدا میکنه 

این شد که به پیشنهاد کسی که دوسش دارم دیشب خوشگل موشگل کردم وایستادم به نماز خوندن گفتم خدایا حواس پرتی کردم 

یادم رفت واسه چی اینجام 

دستم تا الان تو دستت بود و نفهمیدم 

الان فهمیدم ولم نکن 

حالا نه که چهار رکعت نماز خونده باشم جوگیر شده باشم یا بخوام ریا کنماااا

خدایی قبلن هم بی دین و ایمون نبودم 

خدارو قبول داشتم تا جایی هم که میتونستم گناه نمیکردم 

نماز و روزه هم میگرفتم 

حالا یکی درمیون و با بازیگوشی اینارو گفتم که به اصل مطلب برسم

اصل مطلب اینه که درسته دل باید پاک باشه و آدم باید خودش با وجدان باشه و اینا 

ولی اینکه تو سه بار در روز خم و راست شی و برای باقی روزت از خدا انرژی بگیری و هرچی که دل تنگت میخواد اخر نماز ازش بخوای و کل روز وجود خدارو پیش خودت حس کنی 

یه چیز دیگست....

نمیدونی چه حالی میده 

اصن تنهایی و اینا دیگه هیچ معنی نمیده 

قشنگ پشتت گرمه گرمه حالا بماند که وضو گرفتن و نماز خوندن هزارتا فایده و درمان مرضای آدمه (اطلاعات بیشتر سرچ در گوگل جان)

آدم دیگه بیشتر حواسش به همه چی هست 

حتی به کاراش و حرفاش یه وقت یه چیزی نگم خدام ازم دلخور شه

ناحق نگم، دروغ نگم، غیبت نکم و ....

دیگه آخرشم هرچی میخواین از خدا بهش بگین دیگه به اینکه ممکن هست یا نیست هم فکر نکنین 

خدارو دست کم نگیرین به معجزه هاش فکر کنین و همه چی بخواین 

منم از خدا میخوام یه فرشته نصیبتون کنه که معنی دوست داشته شدنو با تک تک سلولای بدنتون درک کنید

خیلی لذت بخشه

این آقا محسن ما هم خیلی خوبه 

خودش به تنهایی یه انگیزه واسه زندگیه 

وقت ملاقاتتون با خدا واسه ابدی شدن عشق ماهم دعا کنین 

خدایا شکرت

 


نظر

قضیه ازون جایی شروع شد که یکی از همکلاسی های دوران دبیرستانمو تو اینستا دیدم 

بهش ریکویست زدم تا ببینم چه خبره یا داره چیکار میکنه 

3 تا پست داشت 

ریکویستمو قبول نکرد و پستاشو پاک کرد بعد ریکویست داد 

منم بعد دو سه روز قبول کردم 

این ذهنمو درگیر کرده بود که احتمالا از وضعیتی که الان توش هست راضی نیست و دلش نمیخواست من ببینم تو چه وضعیتیه 

این حالت و تصمیم سریع حس میکنم نشان از افسردگی داره 

به این موضوع خیلی فکر میکردم 

تقریبا دو سه روزی یهو میومد تو ذهنم

آدم جالبی نبود برام یعنی اینکه الان داره چیکار میکنه زیادم برام مهم نبود ولی با این کارش حس کردم حالش خوب نیست 

امروز صبحم موقع اتو زدن لباس های کارم یهو اومد تو ذهنم تصویری که ازش تو ذهنم داشتم با چشمای رنگی و چادر و دستای تپلش 

یهو یه تصویرایی از پس ذهنم گذشت 

یه جایی مثل

نمیدونم پارک بگم چون فضای سبز هم داشت 

نمیدونم باغ وحش بگم چون حیوونم داشت 

نمیدونم زندان بگم چون زندان بانم داشت 

شایدم تیمارستان 

دیدم بعضی ها با اجازه خانومی که دم در وایستاده بود میرن بیرون 

دلم میخواست منم برم بیرون نگاش کردم 

میخواستم بهش بگم من حالم خوبه بزار برم بیرون 

ولی یه آن به خودم اومدم گفتم این حرفو دیوونه ها میزنن 

من که چیزیم نیست 

بزار بهش بگم میخوام برم بیرون 

داشتم میگفتم که گریم گرفت و پاهام سست شد و افتادم زمین 

یه نگاه بهم کرد گفت بزارین بره بیرون 

ولی میدونستم فردا دوباره باید برگردم 

اونجارو بارها و بارها تو خوابم دیده بودم 

انگار تحت درمان بودم 

اینا صبح موقع فکر کردن به همکلاسیم اومد تو ذهنم چون اونم تو خوابم بود 

راستش اینه که من میدونم افسردم 

چون سر هر مسئله کوچیکی اولین راهی که به ذهنم میرسه

مرگـــــــــــــــ

غیر از خانواده و نزدیکانم حوصله حرف و بحث با آدمای دیگرو ندارم 

فقط به آدما و حالتاشون نگاه میکنم 

انگیزه هام برای بزرگ کردن خودم کم و کمتر شده 

و وقتی برای انجام دادن کاری با یه مشکل برخورد میکنم جای حل کردنش استرس میگیرم یا گریه میکنم 

من ازین وضع راضی نیستم و فک میکنم کم کم دارم نابود میشم 

میسترسم به کسی بگم 

میترسم جای درک کردنم مشکل به مشکلاتم اضافه بشه یا اون حسابی که روم باز میکردن دیگه نکنن یا شایدم تنها شم چون این روزا دیگه کسی حوصله خودشم نداره.

فک میکنم دیگه تو بیداری باید تحت درمان باشم 


نظر

خوبه گاهی اوقات بایستیم و به خودمون نگاه کنیم 

خودمونو قضاوت کنیم 

ببینیم رفتارامون از کجا سر چشمه میگیره 

مهم نیست کارت از نظر بقیه

خوبه یا بد 

 زشته یا قشنگ 

مهم اینه به تو چه حسی میده..!

تو برای چی اینکارو کردی؟

آیا واقعا به خاطر خودت بوده یا به خاطر در معرض توجه قرار گرفتن؟

آیا واقعا کارت قشنگ بوده یا فقط خواستی قشنگ نشونش بدی ؟

با این کار میتونیم نقطه ضعفامونو بشناسیم 

میتونیم به نقطه قوت تبدیلشون کنیم

با تمام وجود حس کردم این منی که میگه از آدما بیزاره، چطور نادیده گرفته شدن توسط همین آدما میتونه از پا درش بیاره 

چی شده که همچین حرفی رو به زبون آورده و همچین ادعایی کرده؟

به خودتون نگاه کنید 

هیچکسی بهتر از خودتون نمیتونه بفهمه پشت رفتارتون چی میگذره 

باور کنین هیچکی بهتر از خودتون نمیتونه به بهبود حال و هواتون کمک کنه 

خودتونو گول نزنین 

از خودتون خجالت نکشین 

وقتی خودتون، رفتارتون و تمام حرکاتتونو بشناسین 

علاوه بر حس و حال خوبی که برای خودتون رقم میزنین 

راحت میتونین بقیه رو هم درک کنین 

از موضوعات کوچیک ناراحت نشین و خودتونو جای طرف مقابلتون بزارین 

خلاصه که به خودتون کمک کنین