سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
1 2 >

حالا من ماندم و دلم 

دلی که بهانه آغوش مردانه میگیرد 

ذهنی که سعی میکنه خواب آغوشو ببینه بلکه دل آروم بگیره 

ولی غافل ازینکه حتی نمیتونه خواب آغوش پدرشو ببینه 

به قول معین زد که میگه:(خلاصه اگه احساس کردی به یکی وابسته یا میخوای تکیه کنی، تکه تکه شدی باختی)

اینو تو خواب به یکی میگفتم 

انقدر گفتم 

انقدر گفتم

انقدر گفتم تا اشکم درومد 

شاید اون خودم بودم 

داشتم به خودم میگفتم 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

بچه که بودم رو شکمش میخوابوندتم 

تا وقتی قدم بلند شد و دیگه جا نمیشدم 

سرمو میزاشت رو بازوش، بدون بازوش خوابم نمیبرد...!

بد عادتم کرد!

باید فکر روزایی که خودش نیستو میکرد.

بابامو میگم...


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

قدرت تخیل بالا یعنی 

همینطور که نشستی روی صندلی پشت میزت و با لیوانت آب میخوری 

یه آقای سیبیل کلفت با یه قیاقه اخمو از جلوت رد میشه و تو یهو میزنی زیر خنده 

کسی که شاهد ماجرا بوده ازت میپرسه چرا میخندی؟

و تومیگی:"داشتم تصور میکردم اگه با این قیافش روش آب بریزم چه عکس العملی نشون میده و از تصورش خندم گرفت"

طرف شاید متوجه نشه و فک کنه تو دیوونه ای

ولی تو هنوز داری میخندی و میگی:" خوب قدرت تخیلم بالاست، چیکار کنم؟" :)

http://www.fardanews.com/files/fa/news/1395/9/25/445988_763.jpg


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

نمیدونم چطور ممکنه از خواب که بلند میشی به این فکر نکنی که چرا باید بری سرکار؟

چرا باید تلاش کنم پول در بیارم تا زنده بمونم؟ 

چرا باید تو این محدوده زمین باشم 

و چرا سرمو بندازم پایین و به اینا فکر نکنم؟

بقیه به این فکر نمیکنن؟

مگه میشه آخه؟

مگه میشه صبح که از خواب پامیشی

به این فکر کنی که بری سرکار زیراب یکیو بزنی که آخر ماه بهت بیشتر دستمزد بدن و بعدش به این فکر کنی که با اون پول کجای این زمینو بخری و مال خودت کنی؟

نمیدونم شاید اگه من پول دار بودم به همینا فکر میکردم 

ولی واقعا نمیتونم فکر نکنم به این که چرا یه عده آدم محکووم به زندگی کردن تو زمین شدن 

کی به قدرت خودشون پی میبرن و کی اتفاقاتی در دنیای بزرگتری میوفته 

کی میشه که دیگه هیچ سوالی توی این ذهن نمونه 

امکان نداره دلیل به وجود اومدن یه آدم صبح تا شب سرکار رفتن و تشکیل خانواده و خوردن و خوابیدن باشه 

این اصلا امکان نداره 

چیزی بالاتر از اینا هست که ما هنوز نمیدونیم 

دسترسی به دنیای بزرگتری هست که ما هنوز کشفش نکردیم 

آدما از بس اینجا موندن وحشی شدن 

کوچیکه اینجا برای یه آدم 

 


نظر()

  

ازین که تو شرکت نساجی کار میکنم ناراحتم 

کارمو دوست ندارم و صبحا به عشق پیاده روی و کتاب خوندن تو مترو از خواب بلند میشم و به محل کارم میرم 

میدونم این عشق نداشتنم به کار هم من و هم همکارامو اذیت میکنه ولی واقعا دست خودم نیست 

گاهی به خودم میفهمونم که برای بزرگ شدن، برای تجربه کردن و میان بقیه مردم بودن و درک کردنشون لازمه یه مدت این کارو داشته باشم البته اگر حقوق رو فاکتور بگیرم 

اصلا دوست ندارم به خاطر پول کار کنم ولی نمیشه انکارش کرد 

اگه پول داشتم شاید مجبور نمیشدم این کار کسل کننده رو انجام بدم میرفتم مسافرت و یه راه درامد پیدا میکردم 

خلاصه که فعلا مجبورم این کارو انجام بدم 

و هرروز به خودم میگم یه روزی انقدر آزاد میشم که دیگه نیاز به شغل کارمندی نداشته باشم ولی تا وقتی اینجا هستم باید کارمو درست انجام بدم 

لااقل زودتر از اطرافیانم بازنشست میشم هرچند حقوق بازنشستگی به درد عمم میخوره ولی انگار وظیفه هر آدمیه بازنشست بشه تا بتونه بقیه عمرشو کاری انجام بده که دوست داره 

ولی میترسم خواسته هام تغییر کنه 

میترسم مقام و ریاست برام مهم شه 

میترسم رویاهام یادم بره 

یادم بره میخوام تو طبیعت بشینم و حدس بزنم کی و از چه طرفی چند ثانیه دیگه باد میوزه 

یادم بره میخواستم برم مسافرت و آدمای مختلفی ببینم و باهاشون حرف بزنم 

یادم بره قراره بخونم و برقصم 

یادم بره کتابایی که گذاشتم تو لیست تا بخونم 

معجزه چشم هارو یادم بره 

دیروز که رفتم خونه لامپارو خاموش کردم و سماع رقصیدم خیلی عالی بود 

خیلی جذاب و مست کننده 

هرچند زیاد وارد نبودم ولی خیلی لذت بخش بود 

نمیخوام اینا یادم بره 

یکی از دوستامو دیدم 

بهم گفت وبلاگمو خونده 

گفت: اسفند ماه 95  درمورد ضررات و اینکه قلیون و سیگار در شان خانوما نیست نوشته بودی !

خجالت کشیدم 

چرا یادم رفت که قلیون انقدر زشته واسه خانوما 

چرا منی که مخالفش بودم الان یهو هوس میکنم قلیون به دست بشینم و یه کمی دود بازی کنم 

هرچند کم شاید ماهی یک یا دو ماه یک بار ولی دارم استفاده میکنم 

بهم گفت: چرا دروغ مینویسی ؟

باهاش بحث نکردم 

نگفتم دروغ نگفتم و توجیح نکردم 

چون خودم بهش اجازه دادم همچین فکری کنه 

خودم مقصر بودم 

یادم رفته بود 

نمیخوام انقدر درگیر بشم که خودمو یادم بره 

خود من خیلی زیباتر از اینی هست که الان هستم 

چرا داره خودمو یادم میره ؟

گاهی باید تنها بود 

ساعت ها فکر کرد  و خود واقعی را پیدا کرد 

خدایا خود واقعیمو یادم نره 

نمیخوام اون باشم که بقیه دوسش دارن 

میخوام اونی باشم که خودم دوس دارم 

که تو دوست داری 

اونی که وقت مرگش به آزادی ابدی برسه و خوشحال باشه

نه اونی که حسرت بخوره واسه چیزایی که نمیتونه با خودش ببره 

خدایا کمکم کن 

خود واقعیمو یادم نره 

 


نظر()

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ