سفارش تبلیغ
تبلیغات در پارسی بلاگ

چند وقته که نتونستم کتابی رو به پایان برسونم یعنی چندتایی کتاب باز کردم و خوندم ولی تمومش نکردم 

اول فکر کردم شاید داستان های کسل کننده ای انتخاب کردم ولی فکر میکنم واقعیت چیز دیگه ای

واقعیت اینه که من نمیخوام چیزی تموم بشه میخوام همه باشن، همه چی باشه و تو برای رسیدن بهش تلاش کنی و به وجود بیاری 

ولی چیزی از بین نره

فانی بودن این دنیا آزار دهندست 

نمیدونم اصلا شاید ما به دنیا میایم که یاد بگیریم به چیزی دل نبندیم

وقتی آدما واسه دار فانی همو میکشن اگه ماندگار بود معلوم نبود چه بلایی سر همدیگه  بیارن

دارم عادت میکنم با بی تفاوتی از دست بدم 

ما اومدیم تا از دست دادن رو یاد بگیریم 

میگن بهشت زیر پای مادران است چون مادر موجودی از وجود خودش رو با عشق پرورش میده و در این دنیا رها میکنه 

همیشه نگران و ازش دور میشه و تحمل میکنه از دست دادن رو با تمام تار و پودش تجربه میکنه 

و بزرگــــــــــ میشه 

سخته...

من حتی دلم نمیاد عروسکمو دست کسی بسپارم چطور ممکنه یه تیکه از وجودمو تو جامعه بین تعدادی آدم که هدف اصلی رو فراموش کردن رها کنم و براش آرزوی خوشبختی کنم؟

هدف ها گم شده

همه ما انسان ها به دنیا اومدیم و از دنیا میریم 

هدف اینه که همو دوست داشته باشیم 

با هم خوب باشیم

عادلانه رفتار کنیم و با آرامش بمیریم

صاحب کارخانه شدن هدف نیست، خواسته تو

خواسته جسمت  و تو برای رسیدن بهش نباید هدف روحت رو زیر پا بزاری

این که دوس داری فوتبالیست، خواننده، راننده، پلیس، خلبان یا مدیر باشی خواسته توا

جسمت این توانایی رو در خودش میبینه و بی صبرانه تلاش میکنه تا شکوفاش کنه و اینو به همه نشون بده ولی باید حواست باشه خوب بودن رو فراموش نکنی 

باید تلاش کنی خوانننده خوبی باشی، نه اینکه فقط خواننده باشی 

باید تلاش کنی مدیر خوبی باشی، نه اینکه فقط مدیر باشی

باید تلاش کنی راننده خوبی باشی، نه اینکه فقط راننده باشی

باید تلاش کنی در کنار توانایی هات خوب باشی

هر آدمی تو یه چیزی بهترینه 

یکی هوش بالا 

یکی سیاست بالا

یکی زبان قوی

یکی قلم توانا

یکی صدا دلنشین

یکی روحیه طنز 

یکی زیبایی

یکی شناگر ماهر

یکی مشاور 

خیلی توانایی ها هست که نمیشه همشو نام برد 

همه این آدم های توانا میتونن خوب باشن

ولی

گاهی به هر دلیلی از خوب بودن دست میکشن 

گاهی کسی بهشون اسیبی میرسونه و خشمگینشون میکنه

گاهی از یه بدی کوچیک سودی میبینن و زیر زبونشون مزه میکنه 

گاهی....

ولی باید بیدار شد 

چشم هارو بستیم کار میکنیم 

میدونیم میمیریم ولی باور نداریم 

جای اینکه تلاش کنیم زنده بمونیم 

داریم تلاش میکنیم زودتر بمیریم 

سیگار میکشیم، پرخوری میکنیم، به خواب اهمیت نمیدیم

به جای استفاده از دوچرخه یا پیاده روی با ماشین رفت و آمد میکنیم تو دود نفس میکشیم 

برای زیاد شدن مال و اموالمون حرص میخوریم و همدیگرو گول میزنیم

برای اذیت کردن همدیگه نقشه میکشیم و دروغ میگیم 

خلاصه که بدمون نمیاد زودتر بمیریم 

وقتشه بیدار شیم

وقتشه برای خوب بودن تلاش کنیم

و اولین قدم اینکه

به خانوادت عشق بورزی


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

رو هوا راه میرفتم 

کمی پایین می آمدم ولی تحمل ازدحام مردم رو نداشتم دوباره بالا میرفتم و ناپدید میشدم 

تنها چیزی که دلم را نرم میکرد و باعث میشد فاصله ام را با زمین کم کنم 

چشمان براق و شاد کودکان بود 

طفل معصوم هایی که هنوز یاد نگرفته اند با چشمانشان دروغ بگویند 

بعله با چشم ها 

چشم ها بیانگر تمامی احساسات هستند اعم از غم و شادی، عشق و نفرت، دلسوزی و حسادت...

و مادامی که انسان  ها به این راز پی بردند یاد گرفتند که با چشم دروغ بگویند و من میترسم 

میترسم از چشم هایی که راحت دروغ می گویند 

و من تا ابد سعی میکنم با چشم دروغ نگویم 

دوست دارم چشمانم مرا لو بدهند 

دوست دارم دروغگوی ماهری نباشم 

قضیه گشت و پروازم در شهر را برای یکی تعریف کردم 

از خواب که بلند شدم یادم نبود برای کی تعریف کردم

روی صندلی نشستم و منتظر شدم تا مامان کاراش تموم بشه و بره سرکار تا بتونم در آرامش به اتفاق های دیشب فکر کنم 

پرواز دیشب خوب یادم بود 

چشم های آدما که باعث میشد ارتفاع را زیاد کنم و دور شم 

و چشم اون بچه که دلم میخواست از پشت پنجره خوب نگاهش کنم 

آرامشی که دنبالش بودمو تو چشماش میدیدم

خواب نبود 

نمیتونست خواب باشه 

من اونجارو بلد بودم و یادمه که ارتفاع رو زیاد میکردم، مسیر رو مشخص و به راهم ادامه می دادم 

اون یه مسیر خیالی نبود 

شاید مسیر خونه تا محل کار بود چون در نظرم خیلی آشنا بود 

روح من از جایی که الان هست راضی نیست

از این شلوغی و این حجم حماقت انسان ها و تلاش برای رسیدن به چیزهای بی ارزش برای او غیر قابل تحمل است

برای همین من حس میکنم روحم شب هنگام به گشت های پر از آرامش مشغوله و اینجوری خودش رو آروم میکنه

و روزی که از دست جسمم خلاص بشه 

روز آزادی و رهایی اوست 

و وقت برگشتن به جایگاه ابدی و آرام 


نظر()

  

امروز تو مترو خوابم برد

خواب که نه 

رویا میدیدم 

دیدی یهو حس میکنی تو هوایی بعد سریع چشماتو باز میکنی نیوفتی

چشامو باز کردم 

ولی بعد پشیمون شدم 

حس رهایی خوبی بود 

گفتم کاش چشامو باز نمیکردم تو همون هوا میموندم

دوباره چشامو بستم 

حس کردم قطار داره رو هوا راه میره و از پنجره بیرونو که نگاه میکنی فقط ابر و خورشید و پرنده میبینی و وسطاش تکه ابر های محکمی که مسافرا پیاده و سوار میشدن

ولی یه چیزی این وسط رویامو خراب میکرد

نمیتونستم مسافرارو شاد و خوشحال تصور کنم

چشامو باز کردم 

بیشترین رنگی که مشخص بود مشکی بود

هیچکسی رنگ شاد نپوشیده بود

هیچکسی هم خوشحال نبود

چقدر دوس داشتم لباسامو عوض میکردم یه لباس نازک و راحت سفید و صورتی تنم میکردم و میخندیدم و میرقصیدم

انقدر میرقصیدم و میخندیدم تا بقیه هم بخندن


نظر()

  

تو اوج جوونی پیر شدم

از درد دل ابوالفضل من پیر شدم 

درد دلتنگی

درد جدایی

درد غیرت 

درد داره 

با این سن کمش اون قلب کوچولوش داره درد میکشه 

الان زوده براش درد کشیدن

قلب کوچولوش هنوز قوی نشده که 

انقدر تو زندگی بدی میبینه که وقت واسه قوی شدن زیاد داره

ولی حقش نیست از الان درد و تجربه کنه

دردی که پدر و مادری با عقاید و رفتار متضاد تو دلش انداختن 

خدایا چرا به نادونا بچه میدی؟

کاش یه سیستمی بود تو یه مغز هروقت به یه حد معقولی میرسید که طرف دیگه صلاحیت کامل واسه بچه دار شدنو داره، بچه دار میشد

نه اینکه سر ندونم کاری و بی پایه ای زندگی بچه دار شن

ازین سیستم بیخود زندگی بدم میاد

چون تنها کسی که آسیب میبینه ماییم 

اونی که تعادل روانی و احساسی نداره و با هر تلنگری میشکنه منم

نمیخوام ابوالفضل مثل من ضعیف باشه

نمیخوام بشکنه

ولی داره میشکنه

درد بی پدری اذیتش میکنه میخواد پیش بابا باشه ولی درد تنها و بی پناه گذاشتن خواهر و مادرشم اذیتش میکنه

باباش یه نامرده 

یه نامردی که فقط به خودش فکر میکنه

خدایا چیکار کنم بمونه؟

چیکار کنم قوی بشه؟

باید بهش بفهمونم بی خیال احساساتش بشه و بچسبه به قوی و پربار کردن خودش ولی چجوری با یه پسربچه 12 ساله حرف بزنم و قانعش کنم؟

اونقدر گوشه گیر و ضعیف شده که حتی یه دوست و رفیقم نداره که باهاش استخر و بیرون بره که بهش دلخوش کنه

من دارم میمیرم از غصه

خدایا بگو چیکار کنم

یه راهی بزار جلو پام

نمیتونم درد کشیدن ابوالفضل و ببینم

درد داره به خدا سخته 


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  

درد میکنه

وقتی ابوالفضل بغض میکنه

وقتی مامان تنهاست

وقتی فاطی نمیتونه چیزی که بخواد بخره

وقتی بابا خونه و کار ثابت نداره خرج خودشو بده

وقتی ابوالفضل با حسرت نگا به بقیه باباها میکنه

وقتی میاد بغلم و گریه میکنه میگه بابا تنهاست دلم براش میسوزه

همه این وقتا

این دل بی صاحاب من درد میکنه

چرا روزای خوب زودتر نمیاد؟

چرا رد نمیشه؟

چرا همه نمیخندن؟

چرا آروم نمیشن؟

درد داره

من دیگه تحملشو ندارم

من میخوام همون دختر لوسه باشم

نمیخوام انقدر درد بکشم تا سفت و سخت شم

تا همینجاشم بدون بابا خیلی بزرگ شدم 

خیلی از بغضامو قورت دادم

دلم یه روز خوش میخواد

دلم یه بابا میخواد

دلم ضعف میره وقتی مدیر مالی یکی از شرکتای هلدینگ سالی یک بار منو میبینه و میگه بابایی خوبی؟

تو میدونی اولین قهرمان یه دختر باباشه؟

میدونی قهرمانت تو زرد از آب در بیاد چی میشه؟

میدونی این خانوم کوچولو که فک میکرد تهران فقط تهرانپارسه و یهو وارد محیط کار شد چی کشید؟

میدونی وقتی فهمیدن باباش پشتش نیست چه دندونایی براش تیز شد؟

تو مگه میدونی عروسک خرسو جانشین آغوش پدر کردن چه دردی داره؟

مگه میدونی بغض داداش کوچیکت مثه یه بار چند میلیون تنی آواااار میشه رو دلت یعنی چی؟

مگه میدونی؟

توام درد میکشی؟ 

دل من کوچیکه 

یه اخم رو پیشونی خانوادم ببینم 

دردم میگیره 

وای چی دارم میگم؟

خداجون ناراحت نشیاااا

یادم نرفته برام چیکارا کردی

بادم نرفته کجا ها دستمو گرفتی

یادم نرفته دوتایی چه شبایی رو گذروندیم 

هیچ وقت تنهام نزاشتی 

میدونم الانم نمیزاری 

میدونم داری سرنوشت قشنگی برام رقم میزنی

دلم روشنه

میدونم هوامو داری

تنهام نزاریاااا خیلی دوست دارم باور کن

مرسی که سایه ات همیشه بالاسر زندگیم بوده 

بازم باش


اولین دیدگاه را شما بگذارید

  


طراحی پوسته توسط تیم پارسی بلاگ